تبليغاتX
سفید مشکی



























سفید مشکی

May girl....

یه سال بزرگتر شدم ....

تولدم مبارک ....

+ صبح یکی به مامی اس داد گفت تولد گل زیبای زندگیت "الهام" مبارک ... خیلی بهم چسبید هیچ کدوم از پیام ها به اندازه این واسم شیرین نبودن ....

راستش احساسی ندارم ... 

چه زود بزرگ شدم ....

              

+بهزیستی نوشته بود: شیر مادر، مهر مادر جایگزین ندارد

شیر مادر نخورده، مهر مادر پرداخت شد

پدر یک گاو خرید

و من بزرگ شدم

اما هیچکس حقیقت مرا نشناخت جز معلم عزیز ریاضی ام که

همیشه میگفت: گوساله بتمرگ!

حسین پناهی


نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 11:10 توسط Elham|

دارم با آهنگش خودکشی میکنم ..... 
نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 13:23 توسط Elham|

امروز توی تاکسی صندلی جلو نشستم ....

راننده یه فنجون چای روی داشبورد ماشین گذاشته بود و من کل راه رو حرص میخوردم که اون چایی نریزه در حالی که راننده عین خیالش هم نبود و با سرعت میرفت ....

اخرش هم چایی نریخت و من پیاده شدم ...

رفتم تو فکر که چقدر تو زندگیم واسه چیزای الکی حرص خوردم در حالی که بقیه عین خیالشون نیست ....

 + اینو نگاه کنید ... خداییش باربی ... 

نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 12:11 توسط Elham|

انگار اولین پست سال 91 ....

اینترنتم قطع بود کلا عقب افتادم ... از همه چیزو همه ی اتفاقات روز بی خبر بودم ... خیلی حس بدی بود ...

در حال حاضر فقط روی درسم تمرکز کردم چون چیز ارزشمندتری برام وجود نداره ....

+ راستی مهلت قرارداد خونمون تموم شده و ما در جستجوی یک سقف هستیم ...

+بوی کباب میاد ... فکر کنم همسایه روبرویی داره میپزه :)

++ کسایی که منو میشناسن میدونن کباب  دوس دارم خب ;)


یاد پدر افتادم که می‌گفت: “نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدم‌ها که عقیده‌ات را می‌پرسند، نظرت را نمی‌خواهند. می‌خواهند با عقیده‌ی خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدم‌ها بی‌فایده است.”

زویا پیرزاد



نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 15:16 توسط Elham|

زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد . با وفا ترين دوست به مرور زمان بي وفا شد . اين پرپر شد ن از گل

نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگاره...


***


بهترین دوستمو از دست دادم ...یعنی مجبورم کردن از دستش بدم ...

من چوب صداقتم رو خوردم و چوب کج اندیشی یکی دیگه رو...

گاهی برای اینکه یک چیز رو بدست بیاری باید یه چیزو از دست بدی و من برای بدست آوردن خواسته خودم

بهای زیادی دادم ...


نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 9:26 توسط Elham|

اینو ماهواره پخش کرد چند روز پیش ...پراز خاطره است برام این آهنگ ....بطور فجیعی ......

+عنوان هم اسم شعر نیستش.....


هر دوی ما ناخوش .... تیغ ابریشم کش


مرد سر بر دیوار .... دزد بوسه ، سیگار

زن شک و تردید .... زن در خود تبعید

تن هر دو تنها ...... مرد جوراب به پا



ما بهاری وسط پائیزیم

عاشقانه های حلق اویزیم

برگ زردیم و فرو می ریزیم

من و تو دوباره بر می خیزیم



هر شب ما دلگیر .... شب از فردا سیر

چشم شوری بی اشک ..... حرفی از جنس کشک

فصل تصویر بد ..... ساز های نابلد

شهر از خود بی خود .... که کلیدش گم شد



ما بهاری وسط پائیزیم

عاشقانه های حلق اویزیم

برگ زردیم و فرو می ریزیم

من و تو دوباره بر می خیزیم





دیگران آوارند .... دیگران خونخوارند

سایه های دارند ..... چه مسیبت بارند

رخت چرک ناجور .... زخم باز ناسور

با صداهای شوم .... نفسای مسموم



ما بهاری وسط پائیزیم

عاشقانه های حلق اویزیم

برگ زردیم و فرو می ریزیم

من و تو دوباره بر می خیزیم

نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 21:3 توسط Elham|

دیروز داشتم شبکه های ماهواره رو زیرو رو میکردم زدم تی وی پرشیا داشت یه برنامه نشون می داد که با یه پسر که متولد 71 بود مصاحبه میکرد . که ساز سنتی می زد و میخوند ...صداش فوق العاده بود و توی یه گروهی بود که همه آلمانی بودند و حتی یکی از اون آلمانی ها هم به فارسی میخوند خیلی جالب بود ....

حالا زدم شبکه من وتو یه آقایی رو آورده بودن که ایرانی بود ولی اسپانیایی میخوند...

بعدش ماهواره خاموش کردم رفتم واسه شام سالاد درست کردم و خودم زیر لب شعر رعنا رو بالهجه اصیل خوندم .....

مامان هم تو آشپزخونه بود گفت الی چه خبره سرم درد گرفت :(

البته صدای من بد نبودا سر مامان از قبل درد میکرد ....ایش :( 

+ فیلم عروسی خواهرم آماده شد ... ولی من زیاد تو فیلم نیستم بجاش یکی از دوستام که اونم چشاش سبزه بطور عجیبی فیلم رو پر کرده ...فکر کنم فیلمبردار اونو بجای خواهر عروس اشتباه گرفته ....اینم شانس ماست دیگه تازه اونجاهایی که تو فیلم هستم یا دارم جیغ میزنم یا حرکات ناموزون از خودم نشون میدم الان همه فکر میکنن من چقده بی شخصیتم :( 

نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 11:24 توسط Elham|

اگه بیش تر از این سکوت می کردم حرف زدنم یادم میرفت ....

و اما توی این 2 ماه و 29 روز چه ها بر من گذشت ...

خوبی داشت ، بدی داشت ...استـــــــــــــــــــــرس داشت ، مرگ داشت ، تولد داشت ....

خوبی هاش تک و توک توی روزام اتفاق می افتاد ...

بدی هاش یکم سردرد آور بود .....

استرسش که این امتحانات لعنتی بودن ....

مرگش متاسفانه شوهر عمه ام فوت کرد که خیلی آدم شریفی بود ....خیلی گریه کردم .

تولد هم که یه بچه بدنیا اومد... حوصله بچه ندارم از ش میگذریم . :)

این من بودم  توی این مدت تا به امروز ... البته اتفاقات دیگه ای هم افتاد که خودم سانسورش کردم ....



نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 11:18 توسط Elham|

نمیدونم چی باید بنویسم ....

خیلی وقته اتفاق خاص یا جالبی  برام نیافتاده ...

اینقدر درگیر زندگی و زنده موندن هستیم که حتی تایم دیدن خانوادم هم کمتر شده....

نمیخوام با یه پست خدافظی بیخیال اینجا بشم ..من یه روز دوباره برمیگردم و لحظاتمو ثبت میکنم تا بمونه...

+از همه دوستام که نگرانم شده بودم ممنون و شرمنده بابت دیر جواب دادن به کامنتشون ...

+ فعلا ...  

+ :)


نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 19:15 توسط Elham|

از وقتی یادم میاد این حس همراهم بوده از بچگی تا الان ...

حس دلشوره و اضطراب ...

نگران از اینکه قراره چی بشه ... 

وقتیکه بچه بودم بچگی نکردم همیشه از همسن وسالام بزرگتر فکر میکردم .هیچوقت دلم برای عروسک پشت

ویترین لک نمیزد چون من دغدغه های بزرگتری داشتم واین اصلا خوب نبود ...

هیچ کس از یه بچه انتظار نداره که شرایط رو درک کنه ولی من همیشه شرایط رو درک میکردم و این ازم یه ادم کم توقع ساخت ... 

هیچوق دلم نمیخواست کسی از من بد بگه ....یادمه سوم ابتدایی بودم وریاضی شدم 14 و معلممون گفت

اولیا باید بیاد مدرسه من اولین بارم بود ولی اون امتحان امتحان مهمی بود من کلی قول دادم که دیگه تکرار

نشه ولی قبول نکرد خلاصه مامان اومد مدرسه ومن واقعا از معلممون بدم اومده بود از اون به بعد هر امتحان

ریاضی ای که معلممون میگرفت 20 میشدم یا در همین حدود .... یکی از درسهای مورد علاقه ام چه در دوران

مدرسه چه الان ریاضیه ...



چند روز پیش مامان گفت الی البومتو بیار ببینم دلم برای بچگیات تنگ شده ...وقتی البومو نگاه میکردم تو دلم

میگفتم چقدر زود گذشت ولی اصلا دلم نمیخواد حتی یه روز به عقب برگردم چون تک تک این روزا با یه دلشوره

گذشته که اصلا دوست داشتنی نیست ....

خلاصه این روزا گذشته و من همینم که هستم یه دختر که میخنده و میخندونه ولی  ....

نمیدونم چی میشه و این حس هنوز هم رهام نکرده به امید یه ارامش ابدی ..........

پ.ن : دلم میخواد کتاب بخونم ولی خعیلی گرونه منم پول ندارم و خرج های مهمتر ...



نوشته شده در یکشنبه 10 مهر1390ساعت 12:6 توسط Elham|


آخرين مطالب
» 19 اردیبهشت زیبای من ....
» 
» 
» هرچی سنگه مال پای لنگه !
» خالی یعنی بی تو ...
» ندار ...
» چرا همه چیز قاطی پاتی شد ؟؟!!!
» 
» محو میشم...
» من و خودم ....

 Design By : Pichak